تبليغاتX

پشیمانم...شرمسارم...سلامی می کنم اما سلامی همچو بوی اشناییها ،جداییها نمی دانم چه باید گفت یا اصلا چه بنویسم دلم می خواست تنها نامه ای بنوشته باشم بهر تسکین دلم ،دردم نه طولانی فقط یک جمله کوچک که بنویسم ...تنهایم

سکوت ؛حرف اخر... -
??؟؟
دلم کپک زده ،اه

که سطری بنویسم از تنگی دل،

همچون مهتاب زده ئی از قبیله آرش بر چکاد صخره ای

زهِ جان کشیده تا بنِ گوش

به رها کردنِ فریاد اخرین.

...................................................

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

تا به جانش می خواندی:

نام ِکوچکی

تا به مهر اوازش می دادی،

هم چون رگ

که نام کوچک زندگی است

و بر سکّوبِ وداع اش بر زبان می اوری

هنگامی که قطاربان

                        اخرین سوت اش را بدمد

و فانوس سبز

                 به تکان در اید:

نامی به کوتاهیِ اهی

که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد

به لب جنبه ای بدل می شود:

به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته

یا ناگفته ای شنیده پنداشته.

سطری

شطری

شعری

نجوایی یا فریادی گلو در

که به گوشی برسد یا نرسد

و مخاطبی بشنود یا نشنود

و کسی در یابد یا نه

که"چرا فریاد؟"

یا"با چه مایه از نیاز؟"

و کسی دریابد یا نه

                       که" مفهومی بود این یا مصداقی؟

صوت واژه ای بود این در استانه زایشی یا فرسایشی؟

ناله مرگی بود این یا میلادی؟

فرمان رحیل قبیله مردی بود این یا نامردی؟

خانی که به وادی برکت راه می نماید

یا خائنی که به کج راهه نامردی می کشاند؟"

و چه بر جای می ماند ان گاه

که پیکان فریاد

               از چلّه

                     رها شود؟ــــ:

نیازی ارضا شده؟

پرتابه ای

          به در از خویش

یا زخمی دیگر

                 به آماج خویشتن؟

و بگو با من بگو با من:

که می شنود

و تازه

چه تفسیر می کند؟

احمد شاملو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:23  توسط مريم  |