تبليغاتX

پشیمانم...شرمسارم...سلامی می کنم اما سلامی همچو بوی اشناییها ،جداییها نمی دانم چه باید گفت یا اصلا چه بنویسم دلم می خواست تنها نامه ای بنوشته باشم بهر تسکین دلم ،دردم نه طولانی فقط یک جمله کوچک که بنویسم ...تنهایم

سکوت ؛حرف اخر... -
??؟؟
بر لب پهناور رمز،              رویاها را سر بریدیم

ابری رسید ،وما دیده فروبستیم                        

ظلمت شکافت،زهره را دیدیم و به ستیغ بر امدیم

اذرخشی فرود امد،و ما را در دنیایش فرو دید

 لرزان گریستیم،

 رگباری فرو کوفت،از در همدلی بودیم

سیاهی رفت،سر به ابی اسمان سودیم،در خور اسمان شدیم

 سایه را به دره ها رها کردیم ،لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم

سکوت ما به هم پیوست و ما "ما"شدیم

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید .

افتاب از چهره ما ترسید دریافتیم و خنده زدیم...

متن از...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:19  توسط مريم  |