تبليغاتX

پشیمانم...شرمسارم...سلامی می کنم اما سلامی همچو بوی اشناییها ،جداییها نمی دانم چه باید گفت یا اصلا چه بنویسم دلم می خواست تنها نامه ای بنوشته باشم بهر تسکین دلم ،دردم نه طولانی فقط یک جمله کوچک که بنویسم ...تنهایم

سکوت ؛حرف اخر... -
??؟؟
شیشه ای می شکند...یک نفر می پرسد:چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید:شاید این رفع بلاست!

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان امد.شیشه پنجره را زود شکست

کاش امشب که دلم مثل ان شیشه مغرور شکست.عابری خنده کنان می امد...تکه ای از ان برمی داشت ...مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم ...هیچ کس هیچ نگفت...غصه ام را نشنید...

از خودم پرسیدم:ایا ارزش قلب من از شیشهء پنجره هم کمتر است؟

دل سخت شکست اما ...هیچ کس.هیچ نپرسید و نگفت...

                                                                                  چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:10  توسط مريم  |