خدایا کفر نمی گویم ...پریشانم...
چه می خواهی تو از جانم...
مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی...
خداوندا تو مسئولی...
خداونداتو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است...
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
دکتر علی شریعتی
کدامین دست جز دست تو غم ریزد به کام من
چرا شد قرعهء محنت به نام من
که حتی نیمه شبها اشک غم ریزم به پای تو
به امید صفای تو ....به امید دوای تو....
خدایا عاصی و خسته به درگاه تو روو کردم
نماز عشق را اخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان امد در این شب های تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی
کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی
ز شهر ارزوهایت به ناکامی گذر کردی
گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:15 توسط مريم
|