تبليغاتX

پشیمانم...شرمسارم...سلامی می کنم اما سلامی همچو بوی اشناییها ،جداییها نمی دانم چه باید گفت یا اصلا چه بنویسم دلم می خواست تنها نامه ای بنوشته باشم بهر تسکین دلم ،دردم نه طولانی فقط یک جمله کوچک که بنویسم ...تنهایم

سکوت ؛حرف اخر... -
??؟؟

چراغی به دستم

چراغی در برابرم

من به جنگ سیاهی می روم

 گهواره های خستگی از کشاکش رفت و امدها باز ایستاده اند.

وخورشید از اعماق ،کهکشانهای خاکسترشده را روشن  می کند .

فریادهای عاصی اذرخش هنگامی که تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد و درد خاموش وار تاک،هنگامی که غورهء خرد ،در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.

فریاد من همه گریز از درد بود !

 چرا که من در وحشت انگیز ترین شب ها

افتاب را به دعایی نومیدوار طلب کردم!

<<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

دوباره راهی سفر....این بار فرق داشت....اینبار دیر هیچ بهانه ای برای عقب ماندن من از این سفر نبود....

توشه سفرو با امید بستم...اخه گفته بودن کسی که برای اولین بار به زیارتش می ره ،دست خالی بر می گرده

انگار همیشه برای شروع و اتمام هر کاری به اسمی نیاز دارم ...اره این بار قرعه به نام تو افتاده بود.

صدای تپش قلبم با صدای حرکت ماشین طنینی عجیب در درونم انداخته بود صدای زمزمه دعا دلم را پرواز می داد سوی حرم...اقا دارم می ایم رهایم نکن

می ایم شاید این بار دل بیقرارم ارام گیرد

دوتا چشم خیس اوردم،با یه قلب پر درد

توی ذهنم تویی و یه خونه با گنبد زرد

"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:18  توسط مريم  |