تبليغاتX

پشیمانم...شرمسارم...سلامی می کنم اما سلامی همچو بوی اشناییها ،جداییها نمی دانم چه باید گفت یا اصلا چه بنویسم دلم می خواست تنها نامه ای بنوشته باشم بهر تسکین دلم ،دردم نه طولانی فقط یک جمله کوچک که بنویسم ...تنهایم

سکوت ؛حرف اخر... - خدایا !طاقت دوری باران را ندارم ...
??؟؟

دیگر نمی خواهم زنده بمانم

من محتاج نیست شدنم .من محتاج توام ...

خدایا!بگو ببارد باران؛که گوید که شوره زار قلبم سالهاست که سترون مانده است .

من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم،

خدایا !دیگر طاقت ندارم،

بگذار این خشکسار وجودم،این مرده قلب من دیگر نباشد!

بگذار این دیدگان دیگر نبیند بس است هر چه دیده اند

بگذار این گوشها دیگر نشنوند،بس است هر چه شنیده اند .

بگذار این دستها و پاها دیگر حرکت نکنند بس است هر چه جنبیده اند .

خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ،

دور از هر کثرتی ،دوست دارم گمنام گمنام بیایم دور از هر هویتی ...

خدایا اگر بگویی لیاقت نداری ،خواهم گفت: لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشته ام ؟!

خدایا دوست دارم سوختن را،فناشدن ،از همه جاری شدن را....

*شهید احمدرضااحدی*

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:26  توسط مريم  |