تبليغاتX

پشیمانم...شرمسارم...سلامی می کنم اما سلامی همچو بوی اشناییها ،جداییها نمی دانم چه باید گفت یا اصلا چه بنویسم دلم می خواست تنها نامه ای بنوشته باشم بهر تسکین دلم ،دردم نه طولانی فقط یک جمله کوچک که بنویسم ...تنهایم

سکوت ؛حرف اخر... - پشت صحنه زندگی
??؟؟

توی صحنه غریب زندگی 

هممون در نقش یک بازیگریم

با همین تو بازی های روزگار

 از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطرست

 انگاری شروع یک نمایشه

 کاشکی از دنیا، این خاطره ها

سهم ما تموم خوبیها بشه

 توی پشت صحنه دنیای ما

خوبی و بدی می مونه یادگار

 زندگی برای ما یه خاطرست

از تمام قصه های روزگار

بهتر به قلبامون دروغ نگیم

زندگی هر طور که باشه می گذره

 منو تو مسافریم تو این روزا

 مثل خورشید ُتو نگاه پنجره

هممون پشت نقاب صورتک

 همیشه از صبح تا شب قائم می شیم

 واسه پنهون کردن گریمون

روی قلب و روحمون خط می کشیم

اگه باز از روزگار دلت گرفت

لحظه ها،ثانیه ها ابری شدن

 بیا با من ،بیا با من  بیا با من،بیا با من

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:36  توسط مريم  |