تبليغاتX

پشیمانم...شرمسارم...سلامی می کنم اما سلامی همچو بوی اشناییها ،جداییها نمی دانم چه باید گفت یا اصلا چه بنویسم دلم می خواست تنها نامه ای بنوشته باشم بهر تسکین دلم ،دردم نه طولانی فقط یک جمله کوچک که بنویسم ...تنهایم

سکوت ؛حرف اخر... -
??؟؟
وقتی که برگی رو زمین می یوفته

 حس می کنم گریه بی صداشو

 حس می کنم چی می گذره تو قلبش

وقتی می بینه مرگ لحظه هاشو

 اخه منم یه برگ خشک و زردم

که بی صدا یه عمری گریه کردم...

این پاییز هم گذشت...دیگه نمی خوام حرفای خودمو بنویسم...ترجیح می دم دل نوشته های دیگران رو بخونمروزهای بدیه...هیچوقت اخرین پنج شنبه پاییز ۸۶ رو فراموش نمی کنم....خداجونم بیشتر از این منو................................................................................................................

هیچوقت فکر نمی کردم اینجوری باشه ...ته دلم نقطه امیدی بود

ولی الان.....

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 20:29  توسط مريم  |