تبليغاتX

پشیمانم...شرمسارم...سلامی می کنم اما سلامی همچو بوی اشناییها ،جداییها نمی دانم چه باید گفت یا اصلا چه بنویسم دلم می خواست تنها نامه ای بنوشته باشم بهر تسکین دلم ،دردم نه طولانی فقط یک جمله کوچک که بنویسم ...تنهایم

سکوت ؛حرف اخر... -
??؟؟

در شب کوچک من ،افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

 در شب کوچک من دلهره ویرانی ست

گوش کن

 وزش ظلمت را می شنوی ؟

 من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

 گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است

 ابرها همچون انبوه عزاداران

 لحظه باریدن را گویی منتظرند

 لحظه ای

 و پس از ان ،هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

 و زمین دارد باز می ماند از چرخش

 پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست....

"فروغ"

                  «««««««««««««««««««««««««««««««««««»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

دلم گرفت اکثر اونایی که یه روزی به وبلاگشون سر می زدم خداحافظی کردن و دیگه خبری ازشون نیست....خیلی بد شد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:33  توسط مريم  |