تبليغاتX

پشیمانم...شرمسارم...سلامی می کنم اما سلامی همچو بوی اشناییها ،جداییها نمی دانم چه باید گفت یا اصلا چه بنویسم دلم می خواست تنها نامه ای بنوشته باشم بهر تسکین دلم ،دردم نه طولانی فقط یک جمله کوچک که بنویسم ...تنهایم

سکوت ؛حرف اخر... - کاش همه چی دست خودش بود...
??؟؟

کاش یکی بود که می تونست کمکت کنه…حال خوشی نداری

 یه حال گرفته

  یه سرگردونی مزمن

 یه بغض کهنه …کی می تونه اینها رو بفهمه؟

 نگاه ها …نه

 صداها…نه

 حالت چهره ….نه،نه      هیچکدوم

نمی تونی بی تفاوت باشی صبح تا شب خودتو خسته می کنی

 روزا رو نمی دونی چه جوری ورق می زنی با چه ترسی می گذرونی...

 تا حالا کسی اینو ازت پرسیده ؟

چرا اینقدر با خودت کلنجار می ری؟

می گن تو می تونی …خواستن توانستن است

در عمل تو می گی من حتی نمی تونم در جا بزنم

همیشه ذهنت تو حساسترین شرایط قفل می کنه

دنبال چی می گردی ؟

کاش یکی می تونست به این سوالهای مبهم جواب بده.....

کاش می تونست فریاد بزنه و از این حال و هوا بیرون بیاد.........

 

 کاش همه چی دست خودش بود کاش

کاش یکی خستگیو براش معنا می کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:8  توسط مريم  |