|
??؟؟
|
سلام
دلم دوباره هواي اين وبلاگو دوستان را كرده...
مي خام بازم بيامو اپ كنم..شهر من شهر خاکستریست...
جعبه مدادرنگی هایم را گم کرده ام!!!
تا حالا قصه جوجه های اخرپاییزرا که شنیدین؟شده قصه من و این وبلاگ ،اونم چی؟؟؟از اولش همش غم و غصه و نا امیدی بود ....
اما از چی؟؟از داشته ها و نداشته ها؟......نه این حرفا نیست...
اینکه چی دارم ؟یه دل پر ِ،وچی ندارم؟ یه خیال راحت ...اصلا دلخوش سیری چند؟ همیشه یه پای این قضیه لنگ بوده و هست ....
بزارید از اولش بگم، هدف نمی دونم شاید خالی کردن یه ذهن پر بود یه ذهنی که هیچوقت نتونست قصهء آش نخورده و دهن سوخته روبه خودش بقبولونه و همیشه به خودش می گفت که آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چراها اونا به نمی دونما می کشوند ...و اخر قصه هایی که شروع قصه های دیگه می شدند، قصه هایی که با شروعشون یه سرنوشت رقم میخورد و سرنوشت هایی که دیگه برا از سر ،نوشتنشون وقتی نبود ...خدا به خیر گذروند ...ما که نفهمیدیم اخرش چی شد...
روی همه این حرفها را ...یا نه اصلاً روی همه این وبلاگو یه خط قرمز می کشم و روش مهر
« باطل است »رو میزنم
اخه این دفعه قصه فرق می کنه اومدم یه چیزدیگه ای بگم ....میدونی میخوام چی بگم ...می خوام بگم پاییز دلگیر منم تموم شد و این سکوت اخر حرفام هم به سر رسید میخوام یه بهار نو را شروع کنم اگر چه زرد شدن اون پاییز هم دست من نبود...
می خوام فریاد بزنم و این سکوت سر شار از ناگفته هامو بشکنم ... بر می گردم
یاامام رضا(ع)...خودت کمکمون کن![]()
تقدیرمی گوید و روزگار به سطور ابی نقشش ارام می نویسدحکایت عشق را و با هر کلمه صدای ناقوس کلیساها بلند می شود و سرنوشت اینچنین خویش را نمایان می کند .
یکی می رود،یکی می ماند! امید پر می گشاید و عشق بر این خاک مرده بی روح می ماند.
محبوبم شب می رود و یأس می ماند و مرگ همچون کابوس هولناک ،افسانه های دلربای سرنوشت را با خویش به اعماق آه می برد،یکی با تمام وجود زیر نور ماه می گرید و یکی خویش را در ماه غرق می کند و این چنین بر سطر خفته می نویسد:زندگی همچون برف است …سپید اما سرد وبا مرگ عشقی زیبا ،تمام فانوس های اسمان روشن می شود .
گم می شود لبخندهای فریبنده لا به لای ابهای خاکستری رنگ و مهرگمشده زمانه خواهد بود ،زمانه ای قمارباز ،امواجی بی رحم که شنهای مرطوب ساحل را با خویش بر عمق اب می برد و سرنوشت ان را که عشق در فلب می پروراند محکوم خواهد کرد و روزگار قلبی را که مهردر ان روئیده است در کویر بی رحمی ها بر صلیب می کشاند،یاور شیرین را در هفت اسمان در بیکرانه اسمانها به دنبال سرچشمه حقیقت می گرداند و سراب های دروغین را پشت سر می گذارند بر پیکر زخمی و گمشده در ظلمت اسمان کلمه ای نورانی می یابند و خویش را تسلیم بودن می کنند.
اینجا همه اسیر تقدیرند و گروگان سرنوشت و در این باریک راه صدها گرگ در کمین ان مردان ،هزار پستی و بلندی خواهند دید.
وقتي تو نيستي
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است!
مادر، اي لطيف ترين
گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،
گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.
گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.
گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.
گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.
گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتي خلقتي،
تو لبريز از عظمتي؛
تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
مادر جزیره قلبت هنوز کشف نشده
و هیچکس نمیدونه چجوری دلتو باید لرزوند...
جز ان کودکی که تو را مادر نامید...
مادرم
دوستت دارم.
روزت مبارک![]()
خادمان بی منت و فرشتگان سپیدپوش جامعه هستند که لباس خدایی بر تن دارن .انان حمایت و پشتیبانی جامعه را می جویند و خواهان ارج نهادن جامعه به جایگاه واقعی خویشند.همچنان که مقام معظم رهبری می فرماید:"طرف حساب پرستار فقط خداست"
مهربانی را در نگاه تو می توان جست
عشق را دل وجود تو می توان پیدا کرد
سپیدی زندگی را در جامه تومی توان دید
زندگی در دستان شفا بخش توست
پس چه بهانه ای برای سالم ماندن می ماند؟؟؟
خجسته باد سالروز ولادت حضرت زینب(س)و روز پرستار![]()
پرستارا روزتون مبارک![]()
.........................................................................................................................................
دلگویه های یک خبرنگار:
سالهاست با علاقه به شغل شریف پرستاری خود ادامه می دهیم .
سالهاست دستهای خسته خود را که جز به مدد یاری حق تعالی نیرو نمی گیرد را به سوی او دراز کرده ایم و موفقیت در کارهایمان را از او خواسته ایم .
سالهاست که به رقم دریافتی حقوق ناچیز خود در پایان هر ماه فکر کرده و هزاران معادله را برای تراز کردن دریافتی و هزینه های سرسام آور زندگیمان طراحی کرده ایم.
سالهاست فشار زندگی و سختی کار از یک طرف و حقوق ناچیزمان از طرف دیگر که غیر ممکن است برایمان شرایط روحی سالمی باقی گذاشته باشد را تحمل کرده ایم.
سالهاست منتظریم در صحن مجلس یا در هیئت دولت برای پرستار و پرستاری راهکاری طرح شود.
سالهاست که سالی یکبار آنهم به بهانه روز پرستار برای یک لحظه همه به یاد ما هستند ولی چه سود که همه اینها فقط در حد حرف است .
سالهاست که هر مدت شاهد حادثه ای برای یکی از همکارانمان هستیم یکی در اثر فلج – یکی در اثر سرطان یا هپاتیت و... که همه و همه ناشی از سخت و زیان آور بودن کار پرستاری ماست .
سالهاست که تمام قوانین برای تمام گروهها موجود است ولی برای گروههای پرستاری بصورت سلیقه ای و بصورت گزینشی انجام می شود سختی کار ، حق اشعه ، مشاغل سخت و زیان آور ، تعرفه گذاری خدمات ، استراحت و ...
سالهاست آه پرستار و خانواده او دیگر بالا نمی آید و در سینه ها حبس است.
سالهاست پرستار بغض خود را نترکانده است ولی دیگر او بیدار شده است .
سالهاست که پرستار به کمک خدا کاهنده درد و آلام هزاران ومیلیون ها بیمار دردمند بوده است.
ولی آیا تاکنون کسی گفته است : پرستار درد تو چیست ؟
سالهاست که او می دود – می پیچد شب زنده داری می کند – دارو می دهد – تزریق می کند – مراقبت ویژه انجام می دهد و شانه به شانه دیگران خدمت می کند ولی آیا تاکنون حضور او را حس کرده اند.
سالهاست که او در جنگ ، سیل ، زلزله – انفجار و هزاران هزار بلایای طبیعی و غیر طبیعی حاضر بوده است ولی در همه تصمیم گیری ها و طرح ها و بخشنامه ها او را غایب گذاشته اند.
سالهاست که او اثرات منفی روحی و روانی ارتباط با بیماران بدحال را به جان خریده است .
سالهاست که به خاطر حرفه اش هزاران هزار فرصت را از دست داده است .
سالهاست که او کیلومترها بیشتر از شرح وظایف خود انجام وظیفه و خدمت کرده است لاکن هیچ هزینه اضافی به وی پرداخت نشده است .
سالهاست که او زنده است تا به دیگران زندگی ببخشد. لاکن زندگی او چه می شود ؟
سالهاست که دهها رئیس بیمارستان ، رئیس دانشگاه و وزیر تغییر کرده است . لاکن همه این افراد در طول مدت ریاست و وزار ت خود حتی به اندازه چند برگ مصوباتی برای پرستار نداشته اند .
سالهاست که او منتظر عدالت است.
سالهاست که او تنها به لبخند تشکرآمیز بیمارش قانع شده است.
سالهاست که همدردی و تسکین درد بیمارانمان را بر همدردی با خانواده هایمان ترجیح داده ایم .
سالهاست که به جز سالنهای طولانی – اتاقهای پر از تخت مملو از بیماران و هر کدام با دردی متفاوت و خون و سرم و دارو و ... رخداد دیگری در زندگیمان حاصل نشده است .
سالهاست که ثانیه های زندگیمان را با قطرات سرم بیمارانمان تنظیم می کنیم.
سالهاست که از درون به درد بیماران مان گریستیم بدون آنکه به ظاهر چیزی نشان دهیم ودرد خویش را ، درد قصه زندگی پر درد خویش را فراموش کرده ایم .
سالهاست سنگ صبور بیمارانمان بودیم و شرح زندگی و قصه درد هزاران بیمار خود را شنیدیم و از اسرار آنها چیزی برملا نکردیم .
سالهاست که با نجات هر بیمار خدای را شکر کرده و شاد شدیم و با از دست دادن بیماری گریستیم و انا لله گفتیم .
سالهاست که پرستار و پرستاری با برخوردهای نادرست از سوی برخی مدیریتهای غلط بهداشت و درمان جامعه روبروست .
سالهاست که پرستار هزینه های سنگین آموزش ضمن خدمت و آموزشهای ارتقای شغلی را خود پرداخت می کند .
سالهاست که عشق و هدف ما حرفه ماست .
بیاییم این حرفه را در تمام شعارهایمان شرکت دهیم.
بیاییم سهمی را در پرستاری از پرستاران داشته باشیم .
بیاییم در برنامه های خود پرستار را نیز مشارکت دهیم.
بیاییم در تشکیلات خود پرستار را نیز نقش دهیم .
بیاییم لبخند را در زندگی پرستار و خانواده اش نهادینه کنیم .
بیاییم نان زندگی را بر سر سفره پرستار ببریم .
و یادمان نرود که پرستار همانی است که عابدی حاضر بود هفتاد سال عبادتش را با یک ساعت کار پرستاری عوض کند ...
یادمان نرود که او همانی است که مقام رهبری درباره اش چنین گفت :
همه ما رهین محبت و خدمت پرستاران هستیم ![]()
-----------------------------------------------------
احمد عامری
Irannurseo@yahoo.com
خبرنگار افتخاری سازمان نظام پرستار
که سطری بنویسم از تنگی دل،
همچون مهتاب زده ئی از قبیله آرش بر چکاد صخره ای
زهِ جان کشیده تا بنِ گوش
به رها کردنِ فریاد اخرین.
...................................................
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
تا به جانش می خواندی:
نام ِکوچکی
تا به مهر اوازش می دادی،
هم چون رگ
که نام کوچک زندگی است
و بر سکّوبِ وداع اش بر زبان می اوری
هنگامی که قطاربان
اخرین سوت اش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان در اید:
نامی به کوتاهیِ اهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد
به لب جنبه ای بدل می شود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته ای شنیده پنداشته.
سطری
شطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلو در
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی در یابد یا نه
که"چرا فریاد؟"
یا"با چه مایه از نیاز؟"
و کسی دریابد یا نه
که" مفهومی بود این یا مصداقی؟
صوت واژه ای بود این در استانه زایشی یا فرسایشی؟
ناله مرگی بود این یا میلادی؟
فرمان رحیل قبیله مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می نماید
یا خائنی که به کج راهه نامردی می کشاند؟"
و چه بر جای می ماند ان گاه
که پیکان فریاد
از چلّه
رها شود؟ــــ:
نیازی ارضا شده؟
پرتابه ای
به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟
و بگو با من بگو با من:
که می شنود
و تازه
چه تفسیر می کند؟
احمد شاملو...
ابری رسید ،وما دیده فروبستیم
ظلمت شکافت،زهره را دیدیم و به ستیغ بر امدیم
اذرخشی فرود امد،و ما را در دنیایش فرو دید
لرزان گریستیم،
رگباری فرو کوفت،از در همدلی بودیم
سیاهی رفت،سر به ابی اسمان سودیم،در خور اسمان شدیم
سایه را به دره ها رها کردیم ،لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست و ما "ما"شدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید .
افتاب از چهره ما ترسید دریافتیم و خنده زدیم...
متن از...؟
اما من از پی پود بودن یا نبودن نبوده ام
هر چه به ذهن تو امد شعر است
هر چه به زبان من اما ...وحی غریب
هی می روم،
تارا در غبارو،ماه در پیاله اب ،شاید اشاره ای ،اوازی، حرفی ساده یا سکوتی سرشار.
چه می دانم،میان یافتن و در یافتن فاصله ئی هست.
"سیدعلی صالحی"
مادر می گوید:شاید این رفع بلاست!
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان امد.شیشه پنجره را زود شکست
کاش امشب که دلم مثل ان شیشه مغرور شکست.عابری خنده کنان می امد...تکه ای از ان برمی داشت ...مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم ...هیچ کس هیچ نگفت...غصه ام را نشنید...
از خودم پرسیدم:ایا ارزش قلب من از شیشهء پنجره هم کمتر است؟
دل سخت شکست اما ...هیچ کس.هیچ نپرسید و نگفت...
چرا؟؟؟
اب اگر ابی بود...
انقدر عشق و محبت به جهان می بخشید
که دیگر شب نرسد از پس اوهام محال
اب هم ابی نیست
اب اگر ابی بود...
چه کسی باور داشت که در این ارامش
موج طوفان احساس چنان خشم اگین،کشتی خاطره را می بلعد
اب هم ابی نیست
اسمان ابی است
رنگ خود را گه گاه می نگارد بر اب
اسمان می فهمد معنی مهر و وفا را ...
اب اگر ابی بود...
همه ابی بودند
دل ایشان مگر از اب محبت خالیست؟
یا که این اب ز هر رنگ محبت عاریست؟!
اب هم ابی نیست
پس چه باید نوشید؟؟!!
چراغی به دستم
چراغی در برابرم
من به جنگ سیاهی می روم
گهواره های خستگی از کشاکش رفت و امدها باز ایستاده اند.
وخورشید از اعماق ،کهکشانهای خاکسترشده را روشن می کند .
فریادهای عاصی اذرخش هنگامی که تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد و درد خاموش وار تاک،هنگامی که غورهء خرد ،در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود !
چرا که من در وحشت انگیز ترین شب ها
افتاب را به دعایی نومیدوار طلب کردم!
<<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
دوباره راهی سفر....این بار فرق داشت....اینبار دیر هیچ بهانه ای برای عقب ماندن من از این سفر نبود....
توشه سفرو با امید بستم...اخه گفته بودن کسی که برای اولین بار به زیارتش می ره ،دست خالی بر می گرده
انگار همیشه برای شروع و اتمام هر کاری به اسمی نیاز دارم ...اره این بار قرعه به نام تو افتاده بود.
صدای تپش قلبم با صدای حرکت ماشین طنینی عجیب در درونم انداخته بود صدای زمزمه دعا دلم را پرواز می داد سوی حرم...اقا دارم می ایم رهایم نکن
می ایم شاید این بار دل بیقرارم ارام گیرد![]()
دوتا چشم خیس اوردم،با یه قلب پر درد
توی ذهنم تویی و یه خونه با گنبد زرد
"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا"
اگر به اندازه کافی دنیا و وقت داشتیم،
سکوت اصلا عیب بزرگی نبود....![]()
دیگر نمی خواهم زنده بمانم
من محتاج نیست شدنم .من محتاج توام ...
خدایا!بگو ببارد باران؛که گوید که شوره زار قلبم سالهاست که سترون مانده است .
من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم،
خدایا !دیگر طاقت ندارم،
بگذار این خشکسار وجودم،این مرده قلب من دیگر نباشد!
بگذار این دیدگان دیگر نبیند بس است هر چه دیده اند
بگذار این گوشها دیگر نشنوند،بس است هر چه شنیده اند .
بگذار این دستها و پاها دیگر حرکت نکنند بس است هر چه جنبیده اند .
خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ،
دور از هر کثرتی ،دوست دارم گمنام گمنام بیایم دور از هر هویتی ...
خدایا اگر بگویی لیاقت نداری ،خواهم گفت: لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشته ام ؟!
خدایا دوست دارم سوختن را،فناشدن ،از همه جاری شدن را....
*شهید احمدرضااحدی*
توی صحنه غریب زندگی
هممون در نقش یک بازیگریم
با همین تو بازی های روزگار
از درون هم ولی بی خبریم
زندگی تولد یه خاطرست
انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیا، این خاطره ها
سهم ما تموم خوبیها بشه
توی پشت صحنه دنیای ما
خوبی و بدی می مونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطرست
از تمام قصه های روزگار
بهتر به قلبامون دروغ نگیم
زندگی هر طور که باشه می گذره
منو تو مسافریم تو این روزا
مثل خورشید ُتو نگاه پنجره
هممون پشت نقاب صورتک
همیشه از صبح تا شب قائم می شیم
واسه پنهون کردن گریمون
روی قلب و روحمون خط می کشیم
اگه باز از روزگار دلت گرفت
لحظه ها،ثانیه ها ابری شدن
بیا با من ،بیا با من بیا با من،بیا با من
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
دوباره نمی خوام چشای خیسما کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه
ساز دل محسن یگانه
حس می کنم گریه بی صداشو
حس می کنم چی می گذره تو قلبش
وقتی می بینه مرگ لحظه هاشو
اخه منم یه برگ خشک و زردم
که بی صدا یه عمری گریه کردم...
این پاییز هم گذشت...دیگه نمی خوام حرفای خودمو بنویسم...ترجیح می دم دل نوشته های دیگران رو بخونم
روزهای بدیه...هیچوقت اخرین پنج شنبه پاییز ۸۶ رو فراموش نمی کنم....خداجونم بیشتر از این منو................................................................................................................![]()
![]()
![]()
هیچوقت فکر نمی کردم اینجوری باشه ...ته دلم نقطه امیدی بود
ولی الان.....![]()
![]()
می خواهم از همیشه این اضطراب برخیزم
این دلگرفتگی مداوم شاید
تاثیر سایه من است که این سان گستاخ و سنگوار بین خدا و من ایستاده!!
ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت
ای زندگی میمیرمو عمرمو می گیرم ازت
این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنن
این نفسای بی هدف زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه ثانیه های اخره
فرشته مردن من منا از اینجا می بره
ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت
ای زندگی میمیرمو عمرمو می گیرم ازت
چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس ای دنیا بیزارم ازت
شعر از...؟؟؟
فروغ...
در شب کوچک من ،افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانی ست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از ان ،هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست....
"فروغ"
«««««««««««««««««««««««««««««««««««»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
دلم گرفت اکثر اونایی که یه روزی به وبلاگشون سر می زدم خداحافظی کردن و دیگه خبری ازشون نیست....خیلی بد شد![]()
کاش یکی بود که می تونست کمکت کنه…حال خوشی نداری
یه حال گرفته
یه سرگردونی مزمن
یه بغض کهنه
…کی می تونه اینها رو بفهمه؟
نگاه ها …نه![]()
صداها…نه![]()
حالت چهره ….نه،نه
هیچکدوم
نمی تونی بی تفاوت باشی صبح تا شب خودتو خسته می کنی
روزا رو نمی دونی چه جوری ورق می زنی با چه ترسی می گذرونی...
تا حالا کسی اینو ازت پرسیده ؟
چرا اینقدر با خودت کلنجار می ری؟
می گن تو می تونی …خواستن توانستن است
در عمل تو می گی من حتی نمی تونم در جا بزنم
همیشه ذهنت تو حساسترین شرایط قفل می کنه
دنبال چی می گردی ؟
کاش یکی می تونست به این سوالهای مبهم جواب بده.....
کاش می تونست فریاد بزنه و از این حال و هوا بیرون بیاد.........
کاش همه چی دست خودش بود کاش![]()
کاش یکی خستگیو براش معنا می کرد...
خدای من!
از دنیای بی تو بودن می ترسم...
[ادامه دارد]
امروز می خواهم شاعری باشم با شمشیر وجدان در دست
و واژه هایم را به مواخذه بگیرم
گریستن نخستین قلعه کودکانه من بود
و فقر تنها هم بازی ان روزهایم
با پدری که دلش می خواست یک ریال را بین دو برادر به عدالت تقسیم کند
ما به یک سماور برقی متمدن شدیم
و یاد گرفتیم بگوییم :مرسی عالی جناب !
و امسال سال قحطی عاطفه بود
سالی که اخرین بازمانده های انوری دیوانشان را چاپ کردن
و رفوزه های هنری با تک ماده دیپلم افتخار قبول شدند
و هیچ کس به ریش داران بی ریشه نگفت :بالای چشمتان ابروست!
جنگ که تمام شد عمو جان فرانک هم از فرانسه برگشت
هنرمندان برای گاو مش حسن رمان نوشتند
و بر اساس یه قل دو قل اخرین فیلمشان را ساختند
و هنرمندان دلسوز در فضای ملکوتی چوب گردو به مصاحبه نشستند
.باز همان اش بود و همان کاسه و سان گلاسه و کاسه گلاسه کاپوچینو
و بستنی های هفت رنگ ایتالیایی کفاره این همه غفلتمان بود
وقتی دندان عقلمان عاریه ای باشد باید هم عکس هنر پیشه ها را بزرگ کنند
.و سردمداران یونسکو برای حفظ پرستیژحافظ عکس شهیدان را جمع کنند
من بعضی وقتها در خیابان دنبال یک سر سوزن غیرت می گردم
.بیا بیخیال باشیم
در روزگار چرخش های صدو هشتاد درجه
در روزگار جوک و غیبت
یادش به خیر تلخ و شیرین داریوش و گوگوش
نعمت نفتی گل گفتی !
روزگار دمپاییهای لا انگشتی
ادمهای لاابالی .مستر های امریکایی
بیا به امامزاده داوود برویم کباب بره اش معرکه است !
مطمئن باش بد نمی گذرد هوای ازاد کوههای در بند حرف ندارد .
ارامش رویایی در بعد از ظهرهای کناردریا ،فراموش نشدنی است .
بیا به فکر تمدن باشیم وقتی تابوت شهید نمی اید !
این همه خون، حجامت ملت ما بود
تا حاجی اقا همچنان چلوکباب سلطانی کوفت کند.
تا قلیان بکشد به تسبیح شاه مقصودش بنازدو با تلفن زیمنس معامله کند
و گاه که هوس تمدن به سرش می زند به فرنگ برود
و از شب نشینی هایش فیلم ویدئویی بگیرد
تا اگر نانش اجر شد اجر را گرانتر از نان بفروشد!
این همه خون، حجامت ملت ما بود
تایک موی سبیل شاپورخان سه دانگ فلان بانک باشد !
تا در اداره ها حق و حساب بگیرند و قایم باشک بازی کنند
تا جناب ابدارچی با تمسخر بگوید :«اصلا تو را چه به این فضو لی ها ...»
راستی چرا بعضی از سادگی انقلاب سوءاستفاده می کنند ؟
دانشگاه به کلیله ودمنه معتاد است
معلم ها به رونویسی از تکلیف کبری اکتفا کرده اند
و هنرمندان مرتب برای هم جادو و جنبل می کنند
همسایه بغلی ما شخص شریفی است با هشتصد متر بنا
به دنیا اعتقاد ندارد ،یک پایش این دنیاست یک پایش ان دنیا.ا
و در پاک کردن حساب مردم ،مهارتی خاص دارد
و از «ولاالضالین »هم ایراد می گیرد
هر وقت جنگ جدی می شد به جبهه می رفت
و یک تغار اب پرتقال تگری می خورد
او از خدا چند هزار رکعت طلبکار است
و خاطر خواه جیبهای بر امده است .
بی خبر از همه جا برای بنیاد نبوت صلوات می فرستد
و گاه مارکوس را محکوم کی کند تا سیاستش عین دیانتش باشد !
بگذار اندیشه های شاعری دق مرگ شود،
بگذار چانه شاعری درد بگیرد قانون ماست مالی شود .
بگذار حاجی اقا برای امام حسین (ع)بوقلمون بکشد
و مرغ کپنی برایش واژه خنده داری باشد .
بگذار صغری سر بچه هایش را با سیراب و شیران گرم کند .
زینب هم همچنان پیه اب کند
مادر سه شهید دق کند ،امام خون دل بخورد ،
حلیمه به خاک سیاه بنشیند ،و حاجی اقا صیغه چهاردهمش را بخواند !
خدایا !به ما اسلام ناب امریکایی عطا کن تا از هر اتهامی مبرا باشیم!
نویسنده:دکتر علیرضا قزوه![]()
من اومدم ولی اصلا حس اپ کردن ندارم ..... خیلی دلگیره خیلی
از خیلیها معذرت می خوام ....برام دعا کنید![]()
سکوت می کنم . سكوتم رضايت نيست حجمي بزرگ از فرياداست كه بستري براي حضور نيافته......
فقط به نشانه بدرقه من
تا پایان همین کوچه دلواپسی دست تکان بده...
خداحافظ تا.....برمی گردم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا حالا قصه جوجه های اخرپاییزرا که شنیدین؟شده قصه من و این وبلاگ ،اونم چی؟؟؟از اولش همش غم و غصه و نا امیدی اومده بودم
....اما از چی؟؟از داشته ها و نداشته ها؟نه این حرفا نیست...
اینکه چی دارم ؟یه دل پر ِ،وچی ندارم؟ یه خیال راحت ...اصلا دلخوش سیری چند؟ همیشه یه پای این قضیه لنگ بوده و هست .... کاش درد ادما مثل گرونی بنزین بود که تا صداش در میومد یه ملتو به هم می ریخت...![]()
بزارید از اولش بگم، هدف نمی دونم شاید خالی کردن یه ذهن پر بود یه ذهنی که هیچوقت نتونست قصهء آش نخورده و دهن سوخته روبه خودش بقبولونه
و همیشه به خودش می گفت که آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چراها اونا به نمی دونما می کشوند ...و اخر قصه هایی که شروع قصه های دیگه می شدند، قصه هایی که با شروعشون یه سرنوشت رقم میخورد و سرنوشت هایی که دیگه برا از سر ،نوشتنشون وقتی نبود ...خدا به خیر گذروند ...ما که نفهمیدیم اخرش چی شد...![]()
روی همه این حرفها را ...یا نه اصلاً روی همه این وبلاگو یه خط قرمز می کشم و روش مهر« باطل است »رو میزنم![]()
اخه این دفعه قصه فرق می کنه اومدم یه چیزدیگه ای بگم ....میدونی میخوام چی بگم ...می خوام بگم پاییز دلگیر منم تموم شد
و این سکوت اخر حرفام هم به سر رسید میخوام یه بهار نو را شروع کنم اگر چه زرد شدن اون پاییز هم دست من نبود ولی الان می خوام خودم ابادش کنم ....
می خوام فریاد بزنم و این سکوت سر شار از ناگفته هامو
بشکنم ... بر می گردم (نمیدونم کی؟)
فعلاً وقت ندارم...
دکتر علی شریعتی
خدایا مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان ،اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حسرتهای عظیم را به روحم عطا کن ،لذت هارابه بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز را بر جانم ریز.
خدایا به من توفیق تلاش در شکست ،صبر در ناامیدی ،رفتن بی هموار ،جهادبی سلاح،کار بی پاداش ،فداکاری در سکوت ،دین بی دنیا ،مذهب بی عوام،عظمت بی نام ،خدمت بی نان،ایمان بی ریا ،تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی انکه دوستم بدارند روزی کن.
خدایابه من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطاکن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم .« الهی امین»
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()